الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
95
الغدير ( فارسى )
5 - ابو الفتح قوّاس مىگويد : زمانى آنچنان فقير و بيچاره شدم كه در خانهام جز كمان و كفشم كه مورد استفادهام بود ، چيز ديگرى نداشتم و تصميم گرفتم آنها را بفروشم . روزى كه مىخواستم آنها را بفروشم ، روز جلوس ابو الحسين بن سمعون بود ، با خود گفتم : اول به مجلس مزبور مىروم ، آنگاه برمىگردم و كمان و كفشم را مىفروشم ؛ بايد توجه داشت كه قواس كمتر پيش مىآمد كه از رفتن به مجلس ابن سمعون تخلف كند ؛ چنان كردم و به مجلس مزبور وارد شدم . هنگامى كه مىخواستم از مجلس بيرون آيم ، ابو الحسين مرا صدا زد و گفت : ابو الفتح كفشها و كمانت را نفروش ، زيرا خداوند به زودى ترا بدان خواهد داد . « 1 » 6 - حافظ ابن كثير مىگويد : از عمر خطيب اردشير بن منصور ، ابو الحسين عبادى زياد گذشته بود و گاهى در مجلسش بيش از سىهزار نفر از مردان و زنان شركت مىكردند . يكى از آنها مىگويد : روزى بر او وارد شدم كه آبگوشت مىخورد . با خود گفتم ؟ اى كاش زيادى آن را به من مىداد و مىخوردم تا حافظ قرآن شوم . او زيادى آن را به من داد و گفت : اين را با همان نيت بخور . من هم آن را خوردم خداوند به من حفظ قرآن را روزى فرمود . « 2 » 7 - ابو الحارث اولاسى مىگويد : از قلعهء اولاس به قصد دريا بيرون مىرفتم كه يكى از برادران به من گفت : غذاى مخصوص عجّه « 3 » برايت آماده كردهام ، نرو تا از اين غذا ميل بفرمايى . من هم قبول كردم و نشستم و با او از آن غذا خوردم ، آنگاه كنار دريا رفتم و به ابراهيم بن سعد ، ابو اسحاق حسنى علوى كه مشغول نماز بود ، برخوردم و با خود گفتم : شك ندارم كه او مىخواهد بگويد : با من روى آب حركت كن و اگر چنين حرفى بزند ، عملى خواهم كرد . هنوز اين فكر از خاطرم نگذشته بود كه او گفت : همانطور كه بر خاطرت گذشته است ، آمادهء حركت باش . گفتم : بسم اللّه . او از روى آب حركت كرد و من نيز خواستم به دنبالش حركت كنم كه پايم در آب فرو رفت . او به من نگريست و
--> ( 1 ) . تاريخ ابن عساكر : 1 / 276 . ( 2 ) . البداية و النهاية : 12 / 144 . ( 3 ) . عجّة : غذايى است كه از تخم مرغ و روغن و آرد درست مىكنند . المنجد 488 .